تئاتر هر روزه

آهای هنر پیشه ها

شما هایی که در سالن های بزرگ روی صحنه می روید

زیر نور خورشید های مصنوعی و پیش روی صورت های خاموش

گاهی نگاه کنید به آن

تئاتری که صحنه اش خیابان است.

تئاتر هر روزه

معمولی و بی اجر و مزد،

اما زمینی و زنده،

برساخته از عبور و مرور آدم ها.

تئاتری که صحنه اش خیابان است.

این طرف،زن همسایه-

نقش صاحب خانه را بازی می کند.

ببین چه عالی پته اش را روی آب می ریزد:

ادای حرف زدنش را در مب آورد

که چگونه یکریز می بافد . می لافد

تا بحث به لوله ترکیده آب نکشد.

و پسر های جوان راببین

دم غروب،در پارک های شهر

ادا دختران خنده روی دم بخت را در می آورند

که با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند.

آن طرف،مستی هست

نقش کشیش محل را بازی می کند

و به بدبخت ترینمان

وعده باغ های خرم بهش می دهد.

پرجوش و پر خروش،تئاتر خیابان:

به درد بخور ور ارزش.

این آدم های کوچه و خیابان

مثل طوطی و میمون نیستند،

ادا در نمی آورند که ادا در آورده باشند-

بی خیال آنچه نمایش می دهند

و دغدغه ای نداشته باشند جز آنکه خوب ادا در بیاورند.

منظور دارند.

و های هنر ÷یشه های بزرگ،

خداوندان تقلید،

مراقب باشید از آنها عقب نمانید.

و هنرتان،هرچه آراسته و پرداخته،

بیایید زیادی جلو نزنید

از تئاتر هر روزه،

تئاتری که صحنه اش خیابان است.

نگاه کنید-مردی که آن گوشه از نو اجرا می کند

صحنه تصادف را.

چگونه بازی می کند نقش راننده را

تا قضاوت کننئ خلق الله.

و نقش قربانی را،که گویا پیر است.

ادای هر یک را فقط آنقدر در می آورد

که از تصادف سر دربیاوریم

و با ابن همه هریک پیش چشم مان زنده می شود

و نقش هر یک را چنان اجرا می کند

که نشان دهد،می شد از تصادفرهیز کرد.

بدین سان است که رخداد فهمیده می شود

و با این همه باز هم گیجت می کند:

حرکات هر دو نفر می شد جور دیگر باشد.

حال نشان می دهد که هردوشان می توانستند

جوری حرکت کنند که جلوی تصادف را بگیرند.

این شاهد از بند خرافه آزاد است.

هرگز کار فاینانش را

حواله به تقدیر نمی کنداشتباه هایشان را پیش چشم می آورد.

*****

باز دقت کنید

چه جدی و چه با احتیاط تقلید می کنند.

می داند که چقدر همه چیز به دقت او بسته است:

خانه خراب شدن بی گناه،

یا التیام یافتن مصدوم.

ببینید حالا کاری را که همین الان کرد دوباره تکرار میکند

باز دوباره.

شک میکند،

از حافظه اش کمک می خواهد،

مطمئن نیست که تقلیذش واقعا خوب باشد،

مکث می کند تا آن تکه یا این تکه را تصحیح کند.

با احترام تماشایش کنید.

و با حیرت نظاره کنید:

این تقلید کننده هرگز در تقلیدش گم نمی شود.

هرگز خودش را به تمامی نمی سپارد

به نقشی که بازی می کند.

فاصله اش را نگه می دارد،و کسی می ماند که نمایش می دهد.

آنکه او نقشش را بازی می کند رازش را با او در میان نگذاشته.

و با او

هم احساس وهم نظر هم نیست.

چیز زیادی در باره اش نمی داند.

تقلیدش شخص سومی خلق نمی کند

مرکب از خودش و دیگری

و از هر یک تقریبا به تساوی،

شخص سومی که در او یک قلب می تپد

و یک مغز می اندیشدو

حواسش جمع جمع

می ایستد و بازی میکند

نقش مرد همسایه را،

مردی غریبه را.

در تئاتر هاتان شما

ما را با خود می برید

با جادوی استحاله خویش

به جایی میان

اتاق رختکن و صحنه:

هنر پیشه ای اتاقش را ترک میگوید

پادشاهی پای بر صحنه می گذارد،

و من دیده ام کارگران صحنه را که چه سان به دیدن این صحنه

از خنده روده بر می شوند و باده میزنند.

هنرپیشه ما اما در آن گوشه خیابان

هیچ از این ورد ها نمی خواند.

او خوابگردی که نتوان با او حرف زد،

کشیشی غرق در مراسم هم نیست.

هر وقت خواستید،اجرایش را قطع کنید.

خون سرد،جوابتان را خواهد داد

و وقتی حرفتان را زدید

اجرایش را ادامه خواهد داد.

بگویید این آقا هنرمند نیست.

با گذاشتن این تمایز بین خود و جهان

خود را از جهان تبعید خواهید کرد.

اگر اعلام کردید:

او هنر مند نیست،

شاید جواب دهد:

شما آدم نیستید.

نکوهشی بد تر از این می خواهید.

پس بگویید:

او هنرمند است،چون که انسان است.

کاری را که او می کند شاید

بتوانیم کامل تر کنیم

و بدین سان سربلند شویم.

و با این همه تمرین می کنیم

آنچه را همگانی ست،

انسانی ست،

آنچه را هر لحظه و هر ساعت در خیابان میبینیم

آنقدر همگانی که خوردن و نفس کشیدن.

*****

بدین سان است که هر نقشی که باز ی می کنید

باز می گردد به زندگی هر روزه.

می گویید صورتک های ما

اگر صورتک بمانند و بس،

چیز خاصی نخواهند بود.

آن طرف تر،شال فروشی دوره گرد

نقش سیب زمینی کوب ها را بازی می کند

خیزرانی را تکان تکان می دهد

سبیلی خانوم کش می چسباند

و پشت دکه اش

همه درگیر مسابقه راه رفتن

تا ببینی چگونه کلاه و سبیل و شال

راستی راستی آدم ها را عوض می کند

و چه خوب.

لابد می گویید آنها هم مثل ما

شعر های خودشا را دارند.

روزنامه فروش ها سر خط خبرهاشان را فریاد می کنند

موزون و آهنگین،تا

اثر بگذارند و بند ترجیعشان

در ذهن ها نقش بندد.

لابد می گویید،ما

حرف های دیگران را یاد می گیریم اما فروشندگان و عاشقان هم به همین منوال یاد می گیرند.

و چه بسیار

گفته های هر روزه مردم که تکرار می شود.

این چنین عادی اند نقل قول ها و شعر ها و صورتک ها ،اما

غیر عادی است صورتکی که گشاد می نماید

غیر عادی است شعری که بی نقص پرداخته شده

و غیر عادی است نقل قولی حاکی از هوشمندی.

*****

اما بیایید حرف هم را بفهمیم.

شاید اجرای شما بهتر از او باشد که

صحنه اش حیابان است.

با این همه دستاوردتان ناچیز تر خواهد بود

اگر تئاترتان

کم معناتر از تئاتر او باشد،

اگر که لمس نکند

زندگی آنان را به تماشا آمده اند،

اگر که براهینش

سست تر باشد،

یا که به اندازه  ی تئاتر او

به درد نخورد.

 

Bertolt Brecht,poems on the Theatre,translated by John Berger and Anna Bostock,Scorpion Press,London,1961.

 

این شعر توسط آقای صالح نجفی ترجمه شده است و در شماره ی بیست و سوم از مجله ی سینما و ادبیات به چاپ رسیده است.

/ 4 نظر / 4 بازدید
مادر

[گل]سلام.چرا این شعر رو نوشتی؟انگیزه خاصی داشتی؟جدی میگم اصلا برام ملموس و قابل درک نبود.زندگی ما هم بازی.غیر از اینه؟

سکوت

ای بازیگر گریه نکن ما همه مون مثل همیم صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم × کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

بی پدر خودشیفته

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گلادیاتورها! کجایی چند وقته نیستی. پیشم نمیای. دلم برات تنگ شد داداش.[قلب]

مدیر وبلاگ: مریم

سلام علی مدتها بود که نتوانسته بودم سراغ وبلاگ نویسی بروم حالا برگشتم و البته یک وبلاگ جدید راه‌اندازی کردم. دوست داشتی سر بزن. در ضمن مثبت فکر کن. سعی کن که همیشه شاد باشی چون زندگی زیباست.