می 40

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که جنگ چشم از خواب گشود

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که جنگ از گرد راه رسید

 

من از فراز یازده سالگی

سرگشته نگاه می کردم

به سربازکانی فرسوده

که به یاد می آورند

که من از بلژیکم

 

مردها مرد می شدند

ایستگاه ها می بلعیدند

سربازان متظاهر به نرفتن را

و زنان

وزنان آویخته ی مردان می شدند

 

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که چشم از خواب گشود

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که جنگ از گرد راه رسید

 

و این است بهاری که آتش می گیرد

توپ ها آواز خوان می گذشتند

و بلافاصله باز می گشتند

با سر افکنده میان دو پا

 

همان گونه که باز می گشتندگریان

برادران مان که پیر شده بودند

پدران مان که مه شده بودند

 

و زنان

زنان آویخته ی طفلان می شدند

 

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که چشم از خواب گشود

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که جنگ از گرد راه رسید

 

و من دریافتم که پناهنده کیست

ده نشینی خانه به دوش شده

حومه نشینی پا به فرار

از شهری بی دفاع که در بند شده

 

و من دریافتم بازنده کیست

مسلحی خلع سلاح شده

که پای پیاده باز می گردد

 

و زنان

زنانآویخته ی اشک ها می شدند

 

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که چشم از خواب گشود

می نواختند چنین آوایی

در آن دم که جنگ از گرد راه رسید

 

از آسمانی آبی تر از همیشه

ماه می ۴٠ آغوش گشود

به صفوف آلمانی هایی

که لگدمال می کردند

بلژیکی بودنم را

 

شرافت صبر از کف داد

و هر ده به خود لرزید

و هر شهر خاموش شد

 

و زنان

زنان آویخته به خاموشی شدند

 

 

ژک برل

تینوش نظم جو

مهشادمخبری

/ 2 نظر / 7 بازدید
خاطره

سلام ممنون که به وبلاگم سر زدی و البته نظر گذاشتی مطالبتو تا جایی که تونستم خوندم... هفت جالب بود چون بیشتر راجب خودتو حال و هوات بود... و البته تفکرات جالبت. برای کسایی که به وبلاگم سر می زنن و وقت می زارن تا خط خطی هامو بخونن ارزش قائلم... واسه همین معذرت خواهی کردم وگرنه اون وبلاگ یه جایی واسه خالی شدن دلم... خوتدن و نخوندن دیگرانم زیاد مهم نیست!! دوباره سر می زنم بازم ممنون...

همایون رقابی

سلام دوستم اینجا همه چیز عالیست دست شما درد نکند شاد باشید [گل][گل][گل][گل][گل]