محرک سنگین تبدیل شده به آهن سنگین

روزی که سیاهی را دیدم آن روز آنقدر سیاه بود که سختی جای خودش را به سیاهی داده بود بعد از مدتی سیاهی تبدیل به سخت شد و سختی تبدیل به سنگین! زمان نسبتا زیادی روی سنگین سپری شد! احساس چند گانگی میکردم که من کیستم؟ من چرا سنگین شدم؟ سنگینی چرا بر من غلبه کرده؟ شایدم من بر سنگینی غلبه کردم! گنگ بودم آنقدر گنگ که خودم را اصلا نمیشناختم!

دلم میخواست از آن وضیعت  دربیام ، اما یک حس دیگه میگفت بمون! نمیدونستم چیکار کنم! موندم!

زمان سپری شد ، این بار خیلی زیاد ! احساس میکردم یک روز گذشت، سنگینی جای خودش بود ، اما من از آن حالت گنگی در اومدم. با خودم مرور کردم چرا اینطوری شد! حس بدی بود ! اما به اون حس نیاز داشتم با اینکه اذیتم میکرد ولی واقعا بهش احتیاج داشتم.

سنگینی را متوقف کردم اما اثرش در من مونده بود از بین نمیرفت دیگه جزئی از وجودم شده! حتی اگه یک مدت هم سنگینی نیاد باز هم من درون خودم احساسش میکنم همیشه همراه من هست! دیگه خودم شدم یک آهن سنگین! آهن سنگینی که دیگه تبدیل به هیچ چیزی نمیشه ! ماهیت من شده آهن سنگین!

هر روز چندین ساعت آهن سنگین میاد وقتی هم قطع میشه آثارش توی وجودم هست ! فقط اون چند ساعت تقویت میشه!

الان چند سال هست که شدم یک آهن سنگین ! قبلا یک محرک سنگین بودم حالا هم آهن سنگین!

و در آخر آهن سنگین =؟!              

/ 0 نظر / 9 بازدید