دهکده ی بعدی

پدر بزرگم میگفت:‍‌«زندگی عجیب کوتاه است.حالا که گذشته را بیاد می آورم،زندگی به نظرم چنان فشرده می آید که مثلا نمی فهمم چطور ممکن است جوانی تصمیم بگیردبا اسبش به دهکده ی بعدی برود،امانترسد که مبادا-قطع نظر از اتفاقات بد-مدت زمان همین زندگی عادی و خوش و خرم،کفایت چنین سفری را نکند.»

/ 1 نظر / 4 بازدید
فریاد بی صدا (مجید)

قصه ی خردمندانه ای بود . سپاس . از اینکه به تارنگار من قدم رنجه فرمودید سپاس گزارم . واقعاً « هممون به همین وضع دچاریم!» اگه فهمیدی چه جوری میشه شاد شد ما رو هم خبر کن [نیشخند] بدرود