دلم یه آواز می خواد

به گذشته ها که فکر می کنم می بینم هیچ نقطه ای برای بازگشت وجود نداره،فقط روزهایی که اومدن و رفتن و اتفاق.

همیشه فقط من بودم و راه هایی که باید می رفتم،راه هایی که باید به تنهای می رفتم.

خیلی سخته که بخوای خودتو جای یکی دیگه بزاری و حتا به نظر من تنها غیر ممکنی که ممکنه همینه که بتونه یه نفر دیگرو درک کنی،حالا هرچقدر هم که می خوای بهش نزدیک باش اصلا باهاش یکی باش ولی نمیشه همیشه یه شکافی یجایی وجود داره یه روزی این شکاف خودشو نشون میده و میفهمی این جریانو.

گفتن از خودت چه فایده ای داره با این شرایط؟

وقتی که هیچ حرفی نیست،وجود نداره برای التیام درد ها.

زبونزد بقیه شدن یه رابطه فقط برای آدمایی خوبه که همیشه دنبال یه معبود می گردن برای تو چی،فقط دردسر و یه غرور کاذب و مضحک.

رویای پوچی شده این زندگی ما!

باید فهمید خیلی چیزارو توی این دنیای مازوخیستی،همیشه همه یه حس سادیسمی دارن و همین باعث میشه که نتونیم کاملا یه وجود بشیم با هم چون در آخر سر یه جایی یه چیزی مثل قارچ یهو میپره وسط و میخواد که این قسمت کوچیک یا شاید بزرگ وجودمونو ارضا کنه!

کی می خوای این جریانو بفهمی که تنها چیزی که لازم میشه گاهی اوقات یه کوچولو از خود گذشتگی و خود شکنیه!

درخواست بزرگیه،می دونم و میدونم که سخته حتی سخت تر از سخت ترین فداکاری های دلیرانه و افسانه ای.

کافیه به زندگی و آدمای اطرافمون ساده تر نگاه کنیم و به این فکر کنیم که این یارو هم یه آدم،یه نفر مثل بقیه اما با خصوصیات خودش!

هممون حتی منطقی ترین و عاقل ترینامون هم یه دیوونه بازی هایی دارن دیگه چه برسه به من و تو!

تنها چیزی که اهمیت داره صادق بودن،صادق بودن با خودت!

خواهش بزرگی دارم؟!

/ 2 نظر / 9 بازدید
fars-download

نا گفته های دین اسلام http://www.sunnicloob.blogfa.com