علائق یک آنرمال

 
دنیای وارونه!
نویسنده : کاوه - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

سیرت اول: این حرفها چیه این حاجی میزنه؟

سیرت دوم: نمیدونم از خودش بپرس!

سیرت اول: حاج اقا سلام علیکم!!!

حاجی: و علیکم السلام

سیرت اول: حاج اقا مسئلة!

سیرت دوم: حاج اقا مسئلة الثانی!

حاجی: خوب مسئلة الثانی، تو بگو ببینم چی میگی؟

سیرت اول: ا. . . چرا ، من اول پرسیدم!

حاجی: چون ایشون انگیزش بیشتر بود!

سیرت دوم: خیلی ممنون ، اما من فقط می خواستم بگم چرا به همه اخوندها میگن حاج اقا؟ اصلا یعنی هیچ اخوندی نیست که مکه نرفته باشه؟!

حاجی: خوب بیخیال ، تو که اول سوال پرسیدی تو بگو ببینم چی میگی؟

سیرت اول: حاج اقا ، جهان بعد از مرگ چطوریه؟

حاجی: خوب انتظار داری توی یک جمله واست بگم؟

سیرت اول: خوب توی 2 جمله هم باشه اشکال نداره!

سیرت دوم: البته 3 جمله هم مورد نداره!

حاجی: از تو کسی نظر نخواست!

سیرت دوم: خوب پس 4 جمله بگو خیرشو ببر!

حاجی: امان از دست شما جوون ها !

سیرت اول: خوب حاجی چی شد؟ منو دوستم هر کدوم سوال پرسیدیم ولی جواب هیچ کدوم از مارو ندادی !

حاجی: اخه اینم سواله شما می پرسین؟

سیرت اول و دوم (با هم می گویند): مگه چشه؟

حاجی: ببین تو که پرسیدی چرا به همه اخوندا می گن حاجی ، بخاطر احترام

و تو که پرسیدی جهان پس از مرگ چطوریه؟ والا من نرفتم !

اما می گن دو قسمت یکی جهنم یکی بهشت

جهنم خیلی بده واسه ادمای بد، بهشت خیلی خوب واسه ادمای خوب!

سیرت اول: خوشم اومد از 4 جمله که ما گفتیم بیشتر نشد!

حاجی: خوب دیگه سوالی نیست؟

سیرت اول: حاج اقا اون جهنم که واسه ادمای بده چه جور جاییه؟

حاجی: اینو الان در چند جمله بگم؟

سیرت دوم: جمله دیگه نشه ، یک کلمه!

حاجی: می خوای تو یک حرف بگم؟

سیرت دوم: اگه بتونی که باید بهت اجتهاد داد !

حاجی: ظ

سیرت دوم: این چی بود؟

حاجی: ظای دسته دار !

سیرت دوم: خوب چه ربطی داشت؟

حاجی: حرف ظای دسته دار ، حرف زمخت و بی ریختیه و در یک حرف توصیف جهنمه !

سیرت دوم: بابا توصیف ، هوای وصف نشدنی هارو داشته باش !

حاجی: خوب بنده مرخصم؟

سیرت اول: اما حاج اقا من جوابمو درست نگرفتم! اصلا خدا کدوم بنده هاشو میفرسته جهنم؟ نه یعنی منظورم اینه که چطوری عذابشون میده؟

حاجی: ببین جوون من نمیتونم توی چه میدونم یک جمله 4 جمله یک حرفو از این جور چیزا توضیح بدم! خیلی وقت میخواد تا بگم!

سیرت دوم: اصلا اونو بیخیال، به من بگو خدا کجاست؟

حاجی: خوب همه جا هست !

سیرت دوم: نه بهم نشون بده بگو کجاست؟ ببین تو جیبه منه؟ توی کت دوستمه؟ توی خونه شماست؟ توی ماشینه؟ کجاست؟ بهم بگو

حاجی: ببین عزیزم همه جا هست

سیرت دوم: خوب میگی همه جا هست، ببخشید یعنی توی دستشویی هم هست؟!

حاجی: ببین پسرم مثال زدنه همچین چیزی درست نیست! تو نباید همچین مثالی بزنی!

سیرت دوم: اصلا بزار یه طور دیگه میگم. مگه نمیگی خدا بنده های بدشو عذاب میده؟

حاجی: خوب؟

سیرت دوم: مگه نمیگی خدا همه جا هست؟

حاجی: خوب منظور؟

سیرت دوم: یه شعری سعدی گفته، البته ما یه استادی داشتیم میگفت که شعر ماله خیامه ! ولی من میدونم شعر ماله گلستان سعدیه که اینو میگه:

گفتی که ترا عذاب خواهم فرمود / من در عجبم که ان کجا خواهد بود؟

انجا که تویی عذاب نبود باالله / انجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟

الان اینجا منظور شاعر چیه؟

حاجی: از خودش بپرس!

سیرت دوم: خودش عمرشو داده به شما!

حاجی: خوب پس رفتی اون دنیا ازش بپرس!

سیرت دوم: دیدی نتونستی بگی!

حاجی: جواب ابلهان خاموشیست!

سیرت دوم: یعنی میگی سعدی ابلهه؟

حاجی: ببین پسر خوب ، فکر نکن خیلی بلدی! سعدی جای دیگه گفته:

عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست!

همچنین جای دیگه هم گفته:

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست!

سیرت دوم: خوب الان اینارو برا چی گفتی؟!

جاجی: یعنی اینکه من همه اینارو از برم و جوابشو هم میتونم بدم ، اما اونقدر بیکار نیستم که با شما دوتا کل کل کنم! برین اول یه خرده کتاب بخونین دوزار سواد داشته باشین بعد بیاین کل کل کنین!

( دو پسر سر را پایین انداخته و به راهشان ادامه دادن که ناگهان حاجی از دور به انها میگوید: )

حاجی: زودتر برین خونه تا رنگ شلوارتون عوض نشده!


 
 
آتروفی
نویسنده : کاوه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

پرده اول:

 

اصغر:من را یادت میاد؟

اکبر:باید یادم بیاد؟

اصغر:یه ذره فکر کن!

اکبر:نمی خواهم فکر کنم.

اصغر:چرا؟

اکبر:آخه به مغزم فشار میاد بعد خسته می شم!

اصغر:خیلی خوب بابا حالا هرچی هم فشار بیاد دیگه آتروفی که نمیده!

اکبر:آتروفی چیه؟

اصغر:اگه قول بدی فکر کنی بهت میگم چیه.

اکبر:باشه فکر کردم،خوب من تو را یادم نیومد،حالا بگو آتروفی چیه؟

اصغر:خوب حالا بیشتر فکر کن.

اکبر:آها...آها...اوه...آها فهمیدم!

تو اصغر هستی.

اصغر:آفرین خوب چطوری؟

چه خبر؟

اکبر:خبر؟!

یه خبر تازه!

الان یکی اینجا بود هی می گفت فکر کن ببین من کیم بعد من فهمیدم اصغر!

اصغر:جدا ... راست می گی؟!

اکبر:آره بابا اصغر بود.

اصغر:خوب این اصغر کیه؟

اکبر:راست میگی ها،حالا این اصغر کی هست؟

اصغر:ای بابا فکر کنم مخت آتروفی را داده دیگه!

اکبر:آها راستی این اصغر راجع به آتروفی هم گفت.

اصغر:جدا...؟ خوب چی هست این آتروفی؟

اکبر:نمی دونم.

اصغر:پس اصغر چی گفته؟

اکبر:فقط کلمه اش را گفت ولی توضیح نداد چیه،قرار شد من فکر کنم اونم توضیح بده!

اصغر:خوب،فکر کردی؟

اکبر:آره

اصغر:خوب اصغر گفت آتروفی چیه؟

اکبر:نگفت

اصغر:چرا؟

اکبر:یادم نیست

اصغر:بیشتر فکر کن

اکبر:نمی خوام

اصغر:چرا؟

اکبر:آخه فکر کنم به مغزم فشار میاد بعد خسته میشم!

اصغر:خیلی خوب بابا حالا هرچی هم فشار بیاد دیگه آتروفی که نمیده!

اکبر:آتروفی چیه؟

اصغر:اگه قول بدی فکر کنی بهت میگم آتروفی چیه.

اکبر:یه لحظه صبر کن!

این جریان برام آشناست،انگار قبلا هم اتفاق افتاده.

اصغر:چطور مگه؟

اکبر:فهمیدم،تو اصغر هستی!

اصغر:آها،فکر کنم مغزت یه خورده از آتروفی در اومد.

اکبر:راستی آتروفی که گفتی یعنی چی؟

اصغر:من چه میدونم.

اکبر:خودت الان گفتی

اصغر:من گفتم یا اصغر؟

اکبر:اصغر گفت

اصغر:خوب،از همون اصغر بپرس

اکبر:اصغر،آتروفی یعنی چی؟

اصغر:(رو به تماشاچیان)جهت کسب اطلاعات بیشتر به دفترچه راهنمای اصغر مراجعه فرمایید.

اکبر:ببینم اصغر،تو میدونی دفترچه راهنمای اصغر کجاست؟

اصغر:فکر کنم پیش سازندش!

اکبر:سازنده اصغر کیه؟

اصغر:چرا از خودش نمی پرسی؟

اکبر:خودش را پیدا نمی کنم،هی گم میشه.

اصغر:(رو به تماشاچیان) از یابنده اصغر تقاضا می شود که :اصغر را به اکبر تحویل دهد.

اکبر:حالا اکبر کیه؟ اون دیگه کجاست؟

اصغر:(رو به تماشاچیان) از یابنده اکبر تقاضا می شود اکبر را به اکبر تحویل دهد.

اکبر:تو از سفسطه،چیزی میدونی؟

اصغر:چطور؟

اکبر:خواستم بگم اگه نمی دونی برو پیش اصغر یادت بده.

اصغر:من خودم یه پا اصغرم.

اکبر:اگه راست میگی،اصغر بیارم باهاش بحث کنی.

اصغر:(رو به تماشاچیان) از یابندگان اصغر و اکبر تقاضا می شود آنها را با یکدیگر آشنا کنند.

 

پرده دوم:

(نویسنده پشت میز با صدای بلند در حال نوشتن این جملات است)

نویسنده: فکر کنم دیگه نمیتونم مثل قبل بنویسم،باید بیشتر سعی کنم.این مغز لا مذهب من هم دیگه کم کم داره آتروفی میده! شایدم داده! یکی را می شناختم که دائم روی الکل و سیگار بود،همچین می نوشت که بعضی از اساتید هم تاییدش می کردند،یه حافظه ای داشت که بی نظیر بود. یه بار ازش به عنوان منشی صحنه استفاده شد،بدون اینکه چیزی یادداشت کند همه ی راکورد ها را می دانست،کارگردان بهش گفت: تو که این ها را ننوشتی از کجا می دونی؟ گفت:خوب تو ذهنم ثبت شده!

کلا آدم جالبی بود!

یه مدت رفت سمت بازیگری! ای بدک نبود،اگه ادامه میداد شاید یه کسی می شد. یه مدت دلال بود،یه مدت فیلم می فروخت بعضی وقت ها هم با ماشین باباش مسافر کشی می کرد،خلاصه خیلی کار ها می کرد.

اما الان تک و تنها با موهای بلند و پریشون با خرگوشش زندگی می کند و دارد نفس می کشد؛تبدیل شده به یک موجود بی خاصیت،که ازش هیچ استفاده ای نمیشه کرد.

نه حافظه داره!

نه هنر داره!

نه زبون داره!

نه زور و بازو داره که حمالی کنه!

دیگه مخ هم نداره،چون آتروفی کامل!

حالا این آتروفی چیه؟

خودمون هم نفهمیدیم.

(رو به تماشاچیان)

از شما ها،کسی فهمید آتروفی چیه؟

اگه کسی هست،بیاد رو صحنه بگه...


 
 
پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی
نویسنده : علی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

بخش های از  نمایشنامه ای زیبا و تاثیر گذار (من که دوسش دارم) از ماتئی ویسنی یک!

این نمایشنامه سی صحنه داره،توسط  تینوش نظم جو ترجمه شده و انتشارات نی منتشر کرده.

 

 

صحنه ی سوم

 

کیت:

آیا نژاد هایی که هرگز کشوری نداشته اندبیش تر از همه در خطر فاجعه  هستند؟ آیا بیشتر از ملت های دیگر در خطر آزار گری بدوی هم نوعان خود هستند؟

قرینه ی عجیبی وجود دارد میان شیوه ای که گروه های هم نژاد در آزار گری ملی فرو می روند و توصیف فروید از آزار گری کودکانه.

آیا نژاد هایی که هرگز یک حکومت ملی نداشته اند به نحوی مانند انسان هایی که به درجه ی تعالی زیست مایه ی جنسی نرسیده اند واکنش نشان می دهند؟

نخستین ادراک:ابراز عقده های ملی گرایی وجوه تشابه بسیاری با ابراز عقده های جنسی دارد.با این منطق،انفجار خشونت ملی گرایی می تواند به کمک مفاهیم فرویدی یک تکانه ی عقده ای محسوب شود.

ببینیم آیا مفاهیم زیر می توانند چیزی را روشن کنند:

گسترش اضطراب گروه نژادی.

تخلیه شدن ملی گرایی. افسرگی ملی گرایی.ملی گرایی افسرده.

هراس روان رنجوری نژاد هایی که با هم در یک سرزمین زندگی می کنند.

روان رنجوری سرنوشت و روان رنجوری شکست.

روان رنجوری نژادی از دست دادن.

 

صحنه ی هشتم

 

دورا:

ازت متنفرم...ازت متنفرم...ازت متنفرم...

نه،دیگه بهم نگو که زمان همه چیز رو درست می کنه...من باور نمی کنم که زمان همه چیز رو درست می کنه. زمان فقط مو تونه زخم های قابل درمان را شفا بده. همین. زمان فقط می تونه اون کاری رو که از عهدش بر می آد بکنه، نه بیش تر.

نه،خداوندا،آنان که شر هستند هرگز مجازات نمی شوند و آنان اند که بر دنیا حاکم اند.

نه،خداوندا،خیر بر شر پیروز نمی شود،مظلوم بر ظالم،فقیر بر دارا،مومن بر کافر ،زندگی بر مرگ،زیبایی بر زشتی،همه مغلوب می شوند...

نه،خداوندا،من نمی توانم دردم را براین بگویم.

نه،خداوندا،من باور ندارم که همه چیز را میتوان گت.

نه،خداوندا،من باور ندارم که همه چیز را میتوان درک کرد.

نه،خداوندا،من باور ندارم که تمام چیز هایی که می گوییم معنی دارد.

نه،خداوندا،من باور ندارم که تمام چیز هایی که می گویم معنی دارد.

 

 

صحنه ی دهم

 

کیت:

جنگجوی جدید بالکان به زن دشمن نژادی اش تجاوز می کند تا به این ترتیب تیر خلاص را به دشمن نژادی اش بزند.آلت زن دشمن نژادی برایش یک میدان نبرد می شود.در هیچ جای دیگری،همچون این میدان مبارزه ی جدید،نفرت نژادی به این شدت دیده نمی شود.جنگجوی جدید دیگر خود را در معرض فشنگ و خمپاره و تانک قرار نمی دهد.فقط خود را در معرض فریاد های زنان قرار می دهد.اما این فریاد ها عزم او را برای خدمت به وطنش بیش تر می کند و با اراده ی قوی تری هدفش را نشانه می گیرد.

پیکر زن همچون میدان نبرد: مبارزین به آن می شتابند تا تیر خلاص را به هم بزنند.

در زمان ما،در جنگ های نژادی تجاوز نوعی جنگ ضربتی ست . هیچ چیز بیش تر از تجاوز به زن نمی تواند با چنین تاثیری دشمن نژادی را متزلزل کند.

برای جنگ جوی جدیدتجاوز به زن دشمن ن؟نژاذی اش طعم یک پیروزی مطلق بر حریف را دارد.

در جنگ های میان نژادی پیکر زن مظهر مقاومت است.

مبارزین از رئی شهوت افسار گسیخته یا عقده ی جنسی تجاوز نمی کنند.تجاوز نوعی استراتژی ارتشی برای تضعیف روحیه ی دشمن است.در جنگ های میان نزادی اروپا،نجاوز همسنگ تخریب خانه ای دشمن،کلیسا ها یا عبادت گاه های دشمن،آثار فرهنگی و ارزش های اوست.

 

صحنه ی بیست و ششم

 

کیت:

اگه شما توی یه جنگلی دور و بر سربرنیکا باشین و توی زمین بی درخت و پراکنده روی ده متر مربع وسط چمن ها اشیای زیر رو پیدا کنین:

دویست و چهل و هفت پوکه فشتگ.

یه دینام دوچرخه.

یه پستونک.

یه کلاه ایمنی سازمان ملل که روش حروف یو.ان به کل پاک شده.

تکه خرده های یه برانکارد.

سه پاکت سیگار رانهیل.

یازده قوطی خالی آبجوی کروات.

یه ساعت زنگ دار شکسته.

یه لوله خمیر دندون له و لورده.

یه سیم خاردار سه متر و نیمی.

یه قنداق تفنگ.

یه کیسه پلاستیک پر از سیب زمینی گندیده.

یه تی شرت که روش اسم الویس چاپ شده.

یه کمربند ارتشی چرمی که رنگش رفته و قلاب فنری یی که روش نارنجک دستی آویزون می کنن برداشته شده.

یه کارت پستال با تصویر برج ایفل،که خطوطی که پشتش نوشته شده خونده نمی شه.

پس اگه توی یه جنگلی دور و بر سربرنیکا باشین و توی زمین بی درخت پراکنده همه ی این ها رو پیدا کنین پنجاه درصد شانس دارین که در نزدیکی چند تا جسد باشین.

 

صحنه بیست و نهم

 

دورا:

چه جوری بهت بگم کیت،که من از کشورم متنفرم؟

کیت:

آدم نمی تونه از کشورش متنفر باشه.

دورا:

چه جوری بهت بگم که من دیگه کشوری ندارم؟

کیت:

ما همه یه جایی به دنیا اومدیم.

دورا:

چه جوری بهت بگم که دیگه نمی خوام به زادگاهم برگردم؟

کیت:

یه روز بر می گردی.

دورا:

چه جوری بهت بگم که تنها چیزی که می خوام اینه که از این سرزمین نفرین شده دور بشم ،از این سرزمین انزجار...

کیت:

یه روز دوباره دلت می خواد خونت را ببینی.

دورا:

من دیگه خونه ای ندارم.

کیت:

یه روز دوباره دلت مب خواد بدونی کدوم یکی از اقوامت زنده موندن.

دورا:

دیگه هیچ آدم زنده ای توی قلب من نیست.

کیت:

کشورت یه تصویر داره.تو همیشه این تضویر توی دلت نگه می داری.

دورا:

می خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت می خواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچه ی شلوارارتشیش تمیز می کنه و توی قلافش می ذاره.بعدش روی جسد مردی که خرخره ش رو بریده تف می کنه.

کشور من تصویر یه پیر مردی رو داره که از صف پناهنده ها بیرون می آد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف دراز می کشه. روی علف هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده.

کشور من شبیه اون مادری که می بینه اونیفرم پسرش یه دکمه کم داره. با عجله دکمه رو میدوزه و بعد پسرش رو خاک می کنه.

کشور من همون پدریه که هر روز برای دختر هفت سالش که سیصد و جهل و شش روزه که مرده یه عروسک می سازه.

کشور من یه روستایی پیر،جانباز جنگ جهانی دوم، وقتی می بینه سرباز ها وارد روستاش شدن می گه: باز هم شما آلمانیا؟

کشور من این نوشته است که همه جا توی سارایوو می شه خوند:مراقب باشین،اینجا شلیک می کنن.

بهتر بهت بگم،تصویر کشور من اون سه تا سربازن که دارن می شاشن روی آوار های دود زده ی خونه ای که آتیش زدن.

اینه کشور من: یه سرباز هیجده ساله که اهل شوخیه و مثل پاکت های شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته: از اینجا ببرین.

کشور من همینه،این جوون شهر کارلوواک که می خواست تیرانداز بشه و از کشورش دفاع کنه، اما سهمیه اش از روزی سه تا فشنگ بیشتر نبود.

کشور من تصویر اون بازار توی بوسنی رو داره که بهش می گن آریزونا مارکت،بازاری که توش دخترا رو برای خود فروشی تو غرب می فروشن.خریدار ها دلار می دن یا گاهی اوقات باکس سیگار.

یا شاید هم کشور من اون سگی یه که زنده انداختنش توی یه چاه وسط یه روستای رها شده و آتش گرفته. سگه بل از مردن. سه شبانه روز زوزه می کشه.

 

 


 
 
صندوق
نویسنده : علی - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

 

با تابوت های سربی می آیند

که در آن پنهان کرده اند

از انسانی تسلیم ناشده

-که در نبرد طبقاتی برای زندگی بهتر جنگیده-

چیزی را که ساخته اند.

شهر اسن،١٩٣۴.آپارتمان کارگری.یک زن با دو بچه.همچنین یک کارگر جوان با همسرش که به دیدن آنها آمده اند.زن گریه می کند.از پله ها صدای پا می آید.در آپارتمان باز است.

 

زن                : او فقط گفته بود:مزدی که می دهند بخور و نمیر است.این حرف حقیقت                      دارد.بچه ی بزرگم مسلول است و ما نمیتوانیم برایش شیر بخریم.                               به خاطر این حرف که نمی توانند این بلا را به سرش بیاورند.

-مامورین اس آ صندوق بزرگی را به داخل می آورند و روی زمین می گذارند_

مامورین اس آ: حالا دیگر تئاتر در نیاورید.هر آدمی ممکن است سینه پهلو بکند.این                              اسناد و مدارکش است،کم و کسری ندارد.و یادتان باشد که حرکات                              احمقانه نکنید.

-مامورین اس آ خارج می شوند-

یک بچه        : مادر!بابا توی صندوق است؟

کارگر            : (نزدیک صندوق آمده است) سربی است.

بچه              : نمی شود بازش کرد؟

کارگر            : (با شتاب) چرا نمی شود؟ جعبه ی ابزار کجاست؟

-به دنبال ابزار می گردد.زن جوانش کوشش می کند او را منصرف کند.-

زن جوان       : باز نکن،هانز!فایده اش فقط این است که تو را هم ببرند.

کارگر            : می خواهم ببینم چه بلایی به سرش آورده اند.آنها می ترسند

                     که آدم این را ببیند،وگرنه لازم نبود که توی صندوق سربی بگذارندش.

                     ولم کن.

زن جوان      : من نمی گذارم.نشنیدی چه گفتند؟

کارگر           : آدم اجازه این را هم ندارد که او را یکبار دیگر ببیند؟

زن             : (دست بچه هایش را می گیرد و به طرف صندوق می رود) من یک برادر

                   دارم که می توانند او را هم ببرند،هانز!تو را هم می توانند ببرند.احتیاجی

                   به باز کردن صندوق نیست.لازم نیست که ما حتما او را ببینیم.

                   ما او را فراموش نخواهیم کرد.

 

 

ترس و نکبت رایش سوم

برتولت برشت

شریف لنکرانی

انتشارات مروارید

 


 
 
مونولوگ
نویسنده : علی - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
 

صحنه خاکی،خالی،به شدت نورانی.کوره راهی گویا از وصط صحنه عبور می کند.

مردی ژنده پوش با صورت نا مرتب و بهم ریخته از بیرون،سمت راست وارد می شود.

سخت و آرام راه می رود.هدفی وجود ندارد باید رفت!

(تا انتهای نمایش نور آرام کم کیشود تا در آخر تنها هالی ای نور فقط مرد را روشن کرده است)

 

مرد : حکایت خود خواهم گفت.

      او میخواهد پس ناچار باید گفت،باید شنید؟!

      (مرد شروع به بازگویی میکند)

      به بیابانی رسیدم بسیار وسیع،در آن هیچ نبود،هیچ.

      می رفتم و با خود زمزمه میکردم و به امید راه می پیمودم.فرسنگ ها راه پیمودم،خورشید و ستارگان

      راهنمایم،بی هیچ نشانی علامتی وانسان.

      آغاز دهمین روز از دهمین سفر بود و من باز می رفتم.

      خورشید بود و آسمان آبی.

      آبی؟

      آسمان نبود،گویی که کویر به آسمان رفته بود،طوفانی سخت،سخت.چشمانم توان دیدن نداشت بینی و دهانم

      پر میشد از شن در هر لحظه.اندیشیدم شاید به پایان راه رسیده ام.

     نشستم،چشمانم بسته و نگریستم.

     دروازه ای بود آنجا از سنگ،کاملا صیقل خورده،صاف،صاف و نرم چون بال های کوچک ارواح مرداب.

     از آن سوی دروازه صدای نغمه ای می آمد بس دلنواز که روح را می نواخت.من نیز برخاستم،به سوی صدا،

     نمیدانم پرواز نبود.

     از دروازه ی سنگی کی گذشتم؟

     پاهایم مرا به کدامین سو رهنمون بود؟

     نبود.

     درخت های انبوه،تو در تو و بعد آب بود و آب بود و آب،آرام. 

     صدا؟

    آری.

    روبرو دشتی عظیم،سبز،گل های کوچک نقش بر آن زده بودند و سپس دریایی بود متلاطم،آتش بود،

    فراوان،گرم

    نبود و من می گذشتم و صدا بود.

    کوهی بود عظیم،قله اش دست نیافتنی از سنگ های تیز،اگر بلغزم؟

    خواهم مرد.

     رسیدم؟

     شاید!

     بر روی قله آرام ایستاده بودم و آنگاه بود که ...

    مرد آرام به پهلو دراز کشیده است،نگاهش به روبروست اما گویی چیزی را در افق می بیند.

    چشمانش راضیست و قلبش آرام.

    آرام.

 


 
 
شعار
نویسنده : علی - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
 

مرگ در راه اغنیا را

چون مطلبی بدیهی

با خون جوانان عجین می کنند.

مرگ آسان نیست

ولی

مشت معلم را می بینند

و می ترسندکه ترسان باشند.

 

شهر کمنیتز،1937.اطاقی در «سازمان جوانان هیتلری».عده ای پسر بچه که اکثرا ماسک ضد گاز به صورت دارند.چند نفر از آنها به پسر بچه ای نگاه میکنند که ماسک ندارد و تنها روی یک نیمکت نشسته است و لب هایش را تکان می دهد،گویی دارد چیزی را تمرین می کند.

 

پسر بچه ی اولی     :هنوز هم نخریده.

پسر بچه ی دومی    :مادرش برایش نمی خرد.

پسر بچه ی اولی     :ولی او باید بداند که نداشتن آن برای پسرش ننگ است.

پسر بچه ی سومی   :اگر پول نداشته باشد ...

پسر بچه ی اولی     :در حالی که چاقه زیاد سر به سرش می گذارد!

پسر بچه ی دومی    :او هنوز هم سرود شعار را تمرین می کند.

پسز بچه ی چهارمی:همه اش دو بند است و او چهار هفته است که دارد یاد می گیرد!

پسر بچه ی سومی   :او خیلی وقت است که بلد است.

پسر بچه ی دومی    :از ترس موقع خواندن گیر می کند.

پسر بچه ی چهارمی:خیلی هم بد است،اما خنده دار نیست؟

پسر بچه ی اولی    :آدم روده بر می شود.(او را صدا می زند)پشیرر!یاد گرفتی؟

                         -پسر بچه ی پنجمی،سرش را پریشان بلند می کند،مقسود او را می فهمد و سرش را تکان می دهد.بعد دوباره شروع به تمرین می کند.-

پسر بچه ی  دومی   :چاقه برای این سر به سرش می گذارد که ماسک ضد گاز ندارد.

پسر بچه ی سومی   :خودش می گوید برای این است که با او به سینما نرفته.

پسر بچه ی چهارمی:این را من هم شنیده ام.به نظر شماها راست است؟

پسر بچه ی دومی   :ممکن که هست.من هم حاضر نیستم با چاقه به سینما بروم،اما او جرات اذیت کردن                                       مرا ندارد،چون مادرم این حرف ها سرش نمی شود و جنجال به پا می کند. 

پسر بچه ی اولی    :مواظب باشید.چاقه آمد.

                          -پسر بچه ها خبردار در دو صف می ایستند.مرد چاقی که سردسته ی آنهاست وارد میشود. هایل هیتلر می گویند.-

سردسته               :بشمارید!

                         -می شمارند.-

سردسته              :ماسک ها به صورت!

                        -پسر بچه ها ماسک های ضد گاز را به صورتشان می زنند.ولی عده ای از آنها ماسک ندارند آنها فقط حرکات زدن ماسک را می کنند.-

سردسته              :اول سرود.کی آنرا می خواند؟(طوری به ردیف آنها نگاه می کند که نشان بدهد دارد یکی را انتخاب می کند.بعد یکدفعه.)پشیرر!تو مثل اینکه از همه بهتر بلدی.

                         -پسر بچه ی پنجمی از صف بیرون می آید و جلوی آن می ایستد.رنگش مثل گچ شده است.-

سردسته              :آن را یاد گرفته ای،هنرمند کبیر؟

پسر بچه ی پنجمی :بله قربان،سردسته!

سردسته              :پس یالا!بند اول!

پسر بچه ی پنجمی :

                                مرگ را چشم در چشم دیدن

                                شعار زمان ماست.

                                اگر روزی به جبه ات فرستند

                                ترس را آبدیده ای.

سردسته                :چرا داری توی شلوارت می شاشی!ادامه بده!بند دوم!

پسر بچه ی پنجمی :

                               سپس بکش،بدَر،بزَن!

                        -گیر می کند و کلمات را تکرار می کند.پسر بچه ها به زور جلوی خنده شان را می گرند.-

سردسته               :باز هم که یاد نگرفته ای؟

پسر بچه ی پنجمی :بله قربان،سردسته!

سردسته              :به نظرم توی خانه چیزهای دیگری یاد می گیری،نیست؟(یکدفعه داد می زند)ادامه بده!

پسر بچه ی پنجمی :

                               که پیروزی مان ... آن را طلب می کند.

                               بیاموز که ... شکایت ... که شکایت نشناسی

                               بیاموز که شکایت نشناسی

                               به این خاطر بده ... به این خاطر بمیر.

سردسته                :مثل اینکه دارد کوه می کند!

 

 

 

 

ترس و نکبت رایش سوم

برتولت برشت

شریف لنکرانی

انتشارات مروارید

 


 
 
دو نانوا
نویسنده : علی - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

اینک نانواها می آیند

با خورجینی از علف.

و سرافکنده

با یونجه و آرد و قانون

نان بدبختی شان را

می پزند.

زندان لاندزبرگ،١٩٣۶.حیاط زندان.

زندانیان به دنبال هم به شکل دایره راه می روند.دو نفر از آنها،هربار که به جلو می رسند،آهسته با یکدیگر صحبت می کنند.

یکی از آنها :پس تو هم نانوا هستی،نویرر!؟

دیگری       :بله،تو هم نانوایی؟

یکی از آنها :بله.تو را برای چه به اینجا آورده اند؟

دیگری       :مواظب باش!

                -به گردش ادامه می دهند-

دیگری      :برای اینکه حاضر نشدم علف و سیب زمینی داخل نان بکنم.

               چند وقت است اینجایی؟

یکی از آنها :دو سال

دیگری       :برای چه؟مواظب باش!

                -به گردش ادامه می دهند-

یکی ازآنها :برای اینکه علف و سیب زمینی داخل نان می کردم آن موقع این کار تقلب در مواد غذایی بود.

دیگری      :مواظب باش!

 

 

 ترس و نکبت رایش سوم

برتولت برشت

شریف لنکرانی

انتشارات مروارید