علائق یک آنرمال

 
من نیست شده ام،شاید!
نویسنده : علی - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

روزهایم را هر روز سپری میکنم تنها به امید یک پایان،امید به پایانی که شاید همچون همیشه شروعی دیگر بار باشد برای من!
امید به پایانی که دیگر شروعی بعد از آن نباشد و تنها باشد،بودن باشد و خط سیری صاف،رو به بالا،مستقیم و حتی پایین!
من سکوت می خواهم و سکون،می خواهم که در گوشه ای پابند بشوم -حتی فقط مدتی برای تجربه ی این حس- و برای لختی هم که شده جاده ها را فراموش کنم!
از جاده زیاد گفته ام و زیاد بدان می اندیشم،حتی نمیدانم که دیگر می اندیشم یا نه!
نمیدانم که این تفکر است یا پریشانی حتی دیگر شخصیت خودم را فراموش کرده ام!
من چه پست شده ام،شاید!
آزادی می خواهم بسیار ناچیز کمتر از حد ممکن،فقط کمی!
خواست هایم هم کوچک شده است،خودم هم،نمیدانم!
دیگر هیچ قطعیتی ندارم و دیگر هیچ نیست که بگویم میدانم یا حتما،همه چیز ممکن است،شاید،نمیدانم!

ولی بودن را هنوز می خواهم و هنوز هم امید دارم که شاید روزی بشود آنچه من میخواهم و بدنبالشم!

بدنبالشم؟!


 
 
هیچ...
نویسنده : کاوه - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
 

زمان در گذر است، تلاش برای نگه داشتن آن کاری بس سخت است یا حتی باید گفت بیهوده و عبس است وقتی به کلمه <پوچ> فکر میکنم ، احساس میکنم متعلق به همه موجودات است اعم از جاندار و بی جان ! چرا که تمامیت آن کلی است ! علم و آگاهی بشر هرچه قدر هم کامل شود باز ناقص است! چرا که آگاهی بی نهایت هست! پایانی برای آن وجود ندارد! همه موجودات فنا پذیر هستند اما علم و آگاهی پایانی ندارد و فناناپذیر هستند!

بیشتر وقتها علم ما حول محور پوچی میچرخد. عدم، نیستی ! گاهی اوقات نیز فقط توهم و فضای وهم آلود به ما مدد میدهد! ماری جوآنا !

و اما لغتی که چند سالیست مرا آزار میدهد، <نوستالژی>

از پوچی ویران کننده تر همین لغت است!

گاهی وقتها که زمان زود میگذرد قدر شناس میشویم و گاهی اوقات نیز زمان دیر میگذرد میخواهیم زود بگذرد! خوب زود بگذرد که چه شود؟ که برگردیم به خانه اول! که باز به این لغتهای تکراری و آزار دهنده مراجعه کنیم؟ هر بار همین اتفاق می افتد! و باز هم به نتیجه نمیرسیم ! چون آگاهی ها و علم همان طور که پیشرفت میکند تغییر میکند و حتی آگاهی های قبل را نقض میکند! تغییر برای تکامل! و تکامل برای راحتی! اما راحتی برای چیست؟ خوب این سوال شاید آن قدر احمقانه باشد که نیازی به جواب ندارد و فقط باید به آن فکر کرد!  لحظاتی سکوت برای تفکر! شاید تا ابد سکوت تا ابد تفکر!

آخرت همه چیز یک مشت خاک!

این بود نتیجه یک عمر تلاش یک عمر سختی یک عمر زندگی ، آخرش فقط یک مشت خاک نصیبمان میشود!


 
 
محرک سنگین تبدیل شده به آهن سنگین
نویسنده : کاوه - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
 

روزی که سیاهی را دیدم آن روز آنقدر سیاه بود که سختی جای خودش را به سیاهی داده بود بعد از مدتی سیاهی تبدیل به سخت شد و سختی تبدیل به سنگین! زمان نسبتا زیادی روی سنگین سپری شد! احساس چند گانگی میکردم که من کیستم؟ من چرا سنگین شدم؟ سنگینی چرا بر من غلبه کرده؟ شایدم من بر سنگینی غلبه کردم! گنگ بودم آنقدر گنگ که خودم را اصلا نمیشناختم!

دلم میخواست از آن وضیعت  دربیام ، اما یک حس دیگه میگفت بمون! نمیدونستم چیکار کنم! موندم!

زمان سپری شد ، این بار خیلی زیاد ! احساس میکردم یک روز گذشت، سنگینی جای خودش بود ، اما من از آن حالت گنگی در اومدم. با خودم مرور کردم چرا اینطوری شد! حس بدی بود ! اما به اون حس نیاز داشتم با اینکه اذیتم میکرد ولی واقعا بهش احتیاج داشتم.

سنگینی را متوقف کردم اما اثرش در من مونده بود از بین نمیرفت دیگه جزئی از وجودم شده! حتی اگه یک مدت هم سنگینی نیاد باز هم من درون خودم احساسش میکنم همیشه همراه من هست! دیگه خودم شدم یک آهن سنگین! آهن سنگینی که دیگه تبدیل به هیچ چیزی نمیشه ! ماهیت من شده آهن سنگین!

هر روز چندین ساعت آهن سنگین میاد وقتی هم قطع میشه آثارش توی وجودم هست ! فقط اون چند ساعت تقویت میشه!

الان چند سال هست که شدم یک آهن سنگین ! قبلا یک محرک سنگین بودم حالا هم آهن سنگین!

و در آخر آهن سنگین =؟!              


 
 
لحظه های بی طوفان
نویسنده : علی - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

بودن را پاس می دارم

                           که هستم.

هستم در این نیستگاه هستی.

     هستم در این ناکجا آباد ویران،ویران از برای دل مردمش

                                                                  مردمی که هستند

اما

    نمی دانند

                 نمی فهمند.

 من،

     تنها افتاده در این سرای عجایب

             میان مردمی که حتی پاس نمی دارند حضور تک درختی را در میانه ی دشتی خشک.

شن های تفت دیده از حرم آفتاب،

           آفتاب سوزاننده ی هزاران سال.

و من

     بانگ بر میدارم

           تا شاید کسی صدایم را بشنود.

لیک

  افسوس که این صدا

              -هرچند بلند،هرچند رسا،هرچند بلیغ-

 گوشی نیست از برای شنیدنش

       و هوشی

                 از برای دریافتنش.

من همچنان فریاد خواهم زد -بلند-

و صدایم را تا به آسمان ها

           به اندرونی ترین اتاق های کاخ های هزاران اتاق خدایان خواهم رساند.

 و آنگاه

      شاید

            لحظه ای

                      آرام بیاسایم.

                                                  لحظه ای بیاسایم.


 
 
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
نویسنده : علی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر

کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه​ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد


 
 
← صفحه بعد