علائق یک آنرمال

 
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
نویسنده : علی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر

کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه​ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد


 
 
ای بی خبران
نویسنده : علی - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست


 
 
باید بود،حتی اندکی،گاهی
نویسنده : علی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

همیشه باید داستانی برای تعریف کردن داشت

اما من هیچ داستانی ندارم!

اما من هیچ خاطره ای ندارم!
من تهی تر از گذشته هر لحظه باز می گردم،هر لحظه نو میشوم!

من سرشارم از هیچ بودن!


 
 
و آغاز اینجاست...
نویسنده : علی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

شهرام ناظری،مولانا،خیام،چند نخ سیگار و من.

حس عجیبیه یه زندان خود خواسته ی اجباری،بالاخره باید رفت باید برای رهایی رفت باید خودتو به دام بکشی و بفهمی که هیچی نیستی،حتی اگه از قبل هم بدونی باز هم باید بری تا بقیه هم بفهمن که میدونی.

زندگی هیچوقت و توی هیچ کدوم از فراز و نشیباش برام سخت نبوده،شرایطی خیلی بدتر از این خیلی سخت تر از این.

بارها رفتم و بارها برگشتم،شروع کردم و تمام و گاهی حتی پایانی برام نبوده.

دلیلی ندارم برای این حرفا برای این خطوط تنها حس می کنم که وظیفه دارم که قبلش بگم،به همه،همه ی کسانی که باید بدونن،می خوان بدونن و حتی کسانی که از روی اتفاق متوجه میشن.

خونسرد،آروم و مثل همیشه توی خود اما شاید این یه حالت دیگرو طلب کنه پس باز هم نقابی دیگر و منی جدیدتر.

منی جدید اما همان که بودم.

من هنوزم همونم و همون خواهم ماند.

.

.

.

در روح


 
 
بوسه های بی نفس
نویسنده : علی - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

زن دستاشو از توی جیبش درآورد،مشتشو گرفت جلوی صورتش و گفت: مشتمو ببوس!

مشتمو ببوس دیوونه ی مریض!

مرد خیره شده بود به آسمون و داشت به این فکر می کرد که چرا بارون نمیاد.

هوا صاف بود و خورشید داشت پوستشو نوازش می کرد.

همیشه فکر می کرد همچین اتفاقی باید توی یه شب طوفانی بیوفته نه توی همچین روز زیبایی.

چقدر امروز زیباست،چقدر زندگی برام لذت بخشه.

میگم مشتمو ببوس!

با نهیب زن به خودش اومد،لب هاشو آروم روی مفاصل دست زن گذاشت و عاشقانه ترین بوسه ی عمرشو نثار دست هایی کرد که روز ها به لمسشون اندیشیده بود.

زن دردو حس کرد،از تو آتیش بود اما دست هاش از سرما کرخت شده بودن.

باید خودشو کنترل می کرد،الان من باید زمانو کنترل کنم.

تو الان خدای این دنیایی پس خدایی کن.

همه ی تنش درد می کرد اما داشت با آخرین توان می جنگید.

...


 
 
← صفحه بعد